تبليغاتX
نیمکت سفید

نیمکت سفید
ته تمام اين قصه به خودت ميرسه
کجا  می دوانیم  ..

وقتی  من  در تو  جای دارم ..

وقتی چشمهایم  توست

وقتی ذکر تو  دائم  با  من  است 

وقنی نگاهت  در تعقیب  گناه   من  مانده است ..

کجا  می دوانیم ..

چرا  حذف  می  کنی  حقیقتی را  که  زندگی  تو را پنهان  می کند 

ومنی را  که  ت ک ر ا ر می شوم هر ثانیه سیبی را 

گاز زده  تازه  مانده است  ..داغ داغ  ..

دستان  من  جوهری ندارد  که  بترواشد ..تو را  حک کند  ..و  حذف  کند 

نام تو را  از  حافظه ی  دیداری  گرم  دستانم ..

کجا  می  دوانیم ..؟!؟!

 

[ شنبه 19 آذر1390 ] [ 8:37 بعد از ظهر ] [ .. ]
علیرضا قزوه غزلی را با نام «خون خدا» در رثای سومین امام شیعیان جهان سروده است.

ایام  سوگواری آقا امام  حسین  را بر همه ی دوستان  آن  حضرت  تسلیت  می گویم ..



نمی‌دانم تو را در ابر دیدم یا کجا دیدم
به هر جایی که رو کردم فقط روی تو را دیدم

تو را در مثنوی، در نی، تو را در‌ های و هو، در هی
تو را در بند بند ناله‌های بی‌صدا دیدم

تو مانند ترنم، مثل گل، عین غزل بودی
تو را شکل توسل، مثل ندبه، چون دعا دیدم

دوباره لیلة القدر آمد و شوریدگی‌هایم
تب شعر و غزل گل کرد و شور نینوا دیدم

شب موییدن شب آمد و موییدن شاعر
شکستم در خودم از بس که باران بلا دیدم

صدایت کردم و آیینه‌ها تابید در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتی تازه وا دیدم

نگاهم کردی و باران یک ریز غزل آمد
نگاهت کردم و رنگین کمانی از خدا دیدم

تو را در شمع‌ها، قندیل‌ها، در عود، در اسپند
دلم را پَرزنان در حلقه پروانه‌ها دیدم

تو را پیچیده در خون، در حریر ظهر عاشورا
تو را در واژه‌های سبز رنگ ربنا دیدم

تو را در آبشار وحی جبرائیل و میکائیل
تو را یک ظهر زخمی در زمین کربلا دیدم

تو را دیدم که می‌چرخید گردت خانه کعبه
خدا را در حرم گم کرده بودم، در شما دیدم

شبیه سایه تو کعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودی، تو را هم مروه دیدم، هم صفا دیدم

شب تنهای عاشورا و اشباحی که گم گشتند
تو را در آن شب تاریک، «مصباح الهدی» دیدم

در اوج کبر و در اوج ریای شام ـ ‌ای کعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان کوی کبریا دیدم

دمی که اسب‌ها بر پیکر تو تاخت آوردند
تو را‌ ای بی‌کفن، در کسوت آل عبا دیدم

دلیل مرتضی! شبه پیمبر! گریه زهرا(س)
تو را محکمترین تفسیر راز «انّما» دیدم

هجوم نیزه‌ها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربنا در «آتنا» دیدم

تو را دیدم که داری دست در دستان ابراهیم
تو را با داغ حیدر، کوچه کوچه، پا به پا دیدم

تو را هر روز با ‌اندوه ابراهیم، همسایه
تو را با حلق اسماعیل، هر شب همصدا دیدم

همان شب که سرت بر نیزه‌ها قرآن تلاوت کرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفی(ص) دیدم

تنور خولی و تنهایی خورشید در غربت
تو را در چاه حیدر همنوای مرتضی دیدم

سرت بر نیزه قرآن خواند و جبرائیل حیران ماند
و من از کربلا تا شام را غار حرا دیدم

به یحیی و سیاوش جلوه می‌بخشد گل خونت
تو را ‌ای صبح صادق با امام مجتبی(ع) دیدم

تو را دلتنگ در دلتنگی شامی غریبانه
تو را بی‌تاب در بی‌تابی طشت طلا دیدم

شکستم در قصیده، در غزل، ‌ای جان شور و شعر
تو را وقتی که در فریاد «ادرک یا اخا» دیدم

تمام راه را بر نیزه‌ها با پای سر رفتی
به غیرت پا به پای زینب کبری(س) تو را دیدم

دل و دست از پلیدی‌های این دنیا شبی شستم
که خونت را حنای دست مشتی بی حیا دیدم

چنان فواره زد خون تو تا منظومه‎ی شمسی
که از خورشید هم خون رشیدت را فرا دیدم

مصیبت ماند و حیرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا دیدم

تصور از تفکر ماند و خون تو تداوم یافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا دیدم


 

[ شنبه 12 آذر1390 ] [ 9:39 بعد از ظهر ] [ .. ]
آخرین لحظات است..

فقط چند روز باقی مانده تا تمام خاطراتم بسوزد..

تنها دستمالی سبز در دستم مانده است..

 

...

[ جمعه 4 آذر1390 ] [ 11:1 بعد از ظهر ] [ .. ]

..

چه سخته دلتنگ قاصدک بودن


در جاده ای که در آن باد نمی وزد

[ یکشنبه 29 آبان1390 ] [ 7:21 بعد از ظهر ] [ .. ]
وقتی  کسی را  دوست داری

به او  بگو 

فریاد بزن 

فورا

و در همان  لحظه بگو

وگرنه  تو  را  پشت سر خواهد گذاشت !

[ پنجشنبه 19 آبان1390 ] [ 12:12 بعد از ظهر ] [ .. ]
امروز تنها به این فکر می کردم دنیایی که پر شده از خیانت چه طور ما با اعتماد ازدواج می کنیم و بعد دنیایی می سازیم از عشق و بعد روزها و ماه ها می گذره و می فهمیم که همسفر قصه ی ما به کسی دلباخته و ..

امروز اعتقادم را از دست رفته می بینم به دنیایی که مال من نیست مال توهم نیست و ولی این قدر جدی گرفتیم اون و که به همه چیز پشت کردیم ..

کم پیدا میشه دلی که تنها یک همدم داره و حرفایی که یک گوش شنوا دارن ..

امروز به تو می اندیشم به افکارت به دلی که دادی و زندگیت را چه راحت باخنی برای ۴۳ سالی که از دست رفته بود ..

برای دلی که ۲۵ سال شکست و تو ارزان فروختی آن را ..

به تو می اندیشم که هستی و بودت فقط برای جبر عقل است نه اختیار دل ..

[ دوشنبه 9 آبان1390 ] [ 8:42 بعد از ظهر ] [ .. ]

اشکی که هنگام شکست میریزیم

همان عرقی است که هنگام تلاش نریختیم . . .

.

.

درون توست اگر خلوتی و انجمنی است

برون ز خویش کجا میروی جهان خالیست . . .

اگر نیـت یک ساله دارید ، برنج بکارید

اگر نـیت ده ساله دارید ، درخت بکارید

اگر نـیت صد ساله دارید ، آدم تربیت کنید . . .

.

به اندازه ی باورهای هر کسی ، با او حرف بزن

بیشتر که بگویی تو را احمق فرض خواهد کرد . . .

.

فرمانروایان با تجربه از همان چشمه ایی می نوشند که مردم را سیراب می کند . . .

(حکیم ارد بزرگ)

.

تو زندگی به هیچ چیز زیاد اعتماد نکن

حتی سایه ات ، که جاهای تاریک تنهات می ذاره . . .

.

دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود . . .

.

انسان های بزرگ ، در باره عقاید سخن می گویند

انسان های متوسط ، در باره وقایع سخن می گویند

انسان های کوچک ، پشت سر دیگران سخن می گویند . . .

.

خیلی سخت است

هنگامی که مردم ، فقط وقتی دوستت دارند ، که شخص دیگری باشی . . .

.

انسان های بزرگ ، عظمت دیگران را می بینند

انسان های متوسط ، به دنبال عظمت خود هستند

انسان های کوچک ، عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند . . .

.

تنها چیزی که به جلو حرکت می‌کند زمان است،

و مردمی که آویزان عقربه‌های ساعت شده‌اند . . .

.

آدمی را امتحان به کردار باید کرد نه به گفتار ، چه بیشتر مردم زشت کردار و نیکو گفتارند . . .

(فیثاغورث)

.

هیچ گاه دلت را به روزگار مسپار ، که دریایی از نا امیدی است

دلت را به خدا بسپار که دریایی از امید است . . .

.

آدما دو جور زندگی میکنن یا غرورشون رو زیر پاشون میذران و با انسانها زندگی میکنن

یا انسانها رو زیر پاشون میذارن و با غرورشون زندگی میکنن . . .

.

مستمند کسی است ، که دشواری و سختی ندیده باشد . . .

(حکیم ارد بزرگ)

.

اگه با خاله خرسه دوست شدی

هشیار باش و لحظه ای غفلت نکن

این روزها اینجور دوستی ها زیاد شدند . . .

.

انسان خوشبخت آن کسی است که حوادث را با تبسم

و اندکی دقت بعلت وقوع آن تلقی وقبول نماید . . .

(مترلینگ)

.

نظر ی که دیگران نسبت به شما دارند مشکل خودشان است نه شما . . .

( الیزابت کوبلر‌روس

.

کسی که به پشتکار خود اعتماد دارد، ارزشی برای شانس قائل نیست . . .

(مثل ژاپنی)

[ شنبه 30 مهر1390 ] [ 8:34 بعد از ظهر ] [ .. ]
نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.

برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.
آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام – تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترس‌خورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِچپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعت خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیج درب و داغان نگا ساعت راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!

[ شنبه 30 مهر1390 ] [ 8:31 بعد از ظهر ] [ .. ]

طلسم

در گذر از عاشقان رسيد به فالم
دست مرا خواند و گريه كرد به حالم

روز ازل هم گريست آن ملك مست
نامه تقدير را كه بست به بالم

مثل اناري كه از درخت بيفتد
در هيجان رسيدن به كمالم

هر رگ من رد يك ترك به تنم شد
منتظر يك اشاره است سفالم

بيشه شيران شرزه بود دو چشمش
كاش به سويش نرفته بود غزالم

هر كه جگرگوشه داشت خون به جگر شد
در جگرم آتش است از كه بنالم

 

فاضل نظری

[ چهارشنبه 20 مهر1390 ] [ 4:13 بعد از ظهر ] [ .. ]
 
از حد و حدود خود اگر رد شده ام

درگیر حنون عشق شاید شده ام

تقصیر دل سادهء من تنها نیست

از خوبی تو بوده که من بد شده ام

..
[ پنجشنبه 14 مهر1390 ] [ 9:34 قبل از ظهر ] [ .. ]
عدالت ..

تو غياب  كسي بيهوده  حرف  نزن  و تا  چيزي و  ازش مطمئن نيستي به  ديگري انتقال  نده  ..

 

من تشنه بودم وتومراسیراب کردی
من عریان بودم وتومراپوشاندی
من بی خانمان بودم وتومرااسکان دادی

تشنه.نه فقط تشنه آب بلکه تشنه محبت
عریان.نه فقط ازبرای لباس بلکه عریان ازعزت واحترام
بی خانمان.ولی نه تنهادرطلب خانه ای ازخشت بلکه به

سبب خروج ازعوالم انسانی


بنابراین . جسورانه عشق بورز....
احترام کن وبپذیر....



فرشته عدالت یا آنطور که در انگلیسی می‌نامندش، بانوی عدالت از زمان یونان باستان تا اواخر قرن پانزدهم میلادی با چشمان باز قضاوت می‌کرده است اما از آن زمان چشمانش را بستند تا نشانه بی‌طرفی و عدلش باشد. اما مردم می‌پرسیدند که چگونه می‌توان به شخصی که چشمانش را بسته و شمشیری دو لبه در دست دارد اعتماد کرد و یا او چگونه می‌تواند با چشمان بسته ترازو را بخواند. برای رفع و رجوع کردن این انتقادات مجسمه‌های فرشته عدالت به شکل‌های مختلف ساخته شد. مثلاً با دو چهره (دو رو) که از یک طرف جشمانش بسته و از سمت دیگر باز بود. در منفیس (ایالت تنسی آمریکا) فرشته عدالت در حالی که نشسته شمشیرش را به پایش تکیه داده و دو کفه ترازو در دو کف دستش است تا اینگونه بتواند با چشمان بسته قضاوت کند. در لندن کار را ساده کردند و چشم‌بند بانو را باز کردند!


نماد ترازوی عدالت با اندکی فرق توی همه کشور ها یک معنی رو میده...




از همه اینها جالب‌تر مجسمه‌ای است که بنکسی (Banksy) هنرمند منتقد خیابانی در سال 2004 ساخت. او مجسمه بانوی عدالت لندن را در حالی ساخت که چشمانش بسته است، شمشیر و ترازویش را در دو دست دارد، و در قالب یک زن تن‌فروش دامنش را بالا زده تا چکمه چرم بلندش و بند جوراب‌هایش دیده شود. زیر بند جورابش دلارهای آمریکایی دارد و روی پلاکی نوشته است: "به هیچ کس اعتماد نکنید!" بنکسی این مجسمه را در مقابل مجسمه اصلی Old Bailey قرار داد تا نماد اعتراض به سیستم قضایی بریتانیا باشد(عکس پایین)







کاش یادمون نره اگه به یک جایی رسیدیم که تونستیم بین دو نفر قضاوت کنیم
چشممون رو روی حق نبندیم...حتی اگه حق با دشمن ما باشه...و هر دو رو به یک چشم ببینیم برابر ببینیم ...


تصویر زیر مقداری کوچک شده است . جهت نمایش سایز بزرگتر آن اینجا کلیک کنید

[ یکشنبه 10 مهر1390 ] [ 9:51 قبل از ظهر ] [ .. ]
دلم  برات تنگ شده

 

هرچند چیز زیادی از من نمی دونی..

 

هر چند دلت درگیر دل دیگری شده ...

 

هرچند خیلی ازم فاصله گرفتی ..

 

هرچند فک می کنی دوست داشتنت سوء تفاهم  بود( که  نبود )

 

هرچند به خاطر اونی که الان دوسش داری خیلی از من دروغ گفتی ...

 

هر چند امروز..

 

هرچند...اما بازم  دلم برات تنگه..

 

د.د.ت

آيين عشق بازي دنيا عوض شده ست

يوسف عوض شده ست، زليخا عوض شده ست

سر همچنان به سجده فرو برده ام ولي

در عشق سالهاست كه فتوا عوض شده ست

خو كن به قايقت كه به ساحل نمي رسيم

خو كن كه جاي ساحل و دريا عوض شده ست

آن با وفا كبوتر جلدي كه پر كشيد

اكنون به خانه آمده اما عوض شده ست

حق داشتي مرا نشناسي، به هر طريق

من همچنان همانم و دنيا عوض شده ست

 

فاضل نظری..

 

[ پنجشنبه 7 مهر1390 ] [ 9:7 بعد از ظهر ] [ .. ]

 

کاش می فهمیدی

قهر میکنم تا دستم را محکمتر بگیری

و بلندتر گویی:بمان....

نه اینکه شانه بالا بیندازی:و آرام بگویی..

هر جور كه  راحتي..


خدايا  سپاسگذارم  به  خاطر  بودن  دلي كه  ديگر مال  من نيست  ..


..... هر طور راحتی......

[ دوشنبه 4 مهر1390 ] [ 11:58 قبل از ظهر ] [ .. ]
عشق تو
شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد !
زیبا بود
امّا
شوخی بود !

حالا . . .
تو بی تقصیری !
خدای تو هم بی تقصیر است !

من تاوان اشتباه خود را پس میدهم . . . !
تمام این تنهایی
تاوان « جدّی گرفتن آن شوخی » است .
. .
 
 !
 !
[ سه شنبه 22 شهریور1390 ] [ 2:5 بعد از ظهر ] [ .. ]

دل من

 

دلت گرفته؟ غصه تو دلت خونه کرده؟ به هم ریختی و دل و دماغ هیچ کاری رو نداری؟ نکنه از زندگی سیر شدی،نکنه تو خلوت و تنهاییت به خدا گله کردی که چقدر بد شانسی؟ نکنه تو گوشت زمزمه کرده اینجا دیگه آخر خطه؟

آهای یکم یواش تر. اگه اینجوری تند بری شاید به گرد پات هم نرسم. یه کم مکث کن هیچ فکر کردی که میتونست بدتر از این باشه؟ یادش بخیر پدر بزرگم میگفت:آدم توی زندگی به یه جاهایی میرسه که میگه یعنی بدتر از این میشه یعنی من قدرت و تحمل این بار غم رو دارم و هر چی جلوتر میره میبینه اون غمهای قبلی خیلی کوچیکتر از غم هایی هست که بعد از اون، روزگار براش تدارک دیده.

نترس اون بالای سری هوات رو داره. مطمئن باش اون قدر حواسش هست که بیشتر از ظرف تحمل و شکیباییت غم برات نرسه، آخه اون تو رو آفریده قدر و اندازه و تحمل تو رو بیشتر از تو میدونه

هر چند قرار نیست همه آدما غمهاشون رو جار بزنن، یا تو از وزن باز غمی که روی دلهاشون سنگینی میکنه با خبر بشی باز ممکن تو هم به نتیجه امروز من رسیده باشی که همه آدما بلااستثنا حتی اونا که تو نظرت از همه عالم و آدم خوشبخت ترن، حداقل یه غم تو زندگیشون دارن که شاید اون قدر بزرگ باشه که تو حتی تحمل شنیدنش رو هم نداشته باشی، که ممکنه حتی از شنیدنش مثل یه تیکه یخ در مجاورت حرارت ذوب بشی یا مثل گلبرگهای ظریف یه گل تو حس سرمای سوزنده چله زمستون بسوزی و متاثر بشی.

شاید باور نکنی اگه بهت بگم غصه های زندگی نعمتن. چرا باورش برات سخته وقتی غصه ها نعمت هایی هستند که اگه نباشن شادی، خوشبختی و آرامش بی رنگ و بی معنا می شه.

هیچ حس کردی، وقتی خوشبختی رنگ عادت بگیره اولین حاصلش نا شکریه؟

دوستی ازت میپرسه: چه خبر؟ و تو با صدایی که نارضایتی توش موج می زنه می گی، امن و امان بعد می گی خسته شدم آخه اینم شد زندگی و...

تو اون لحظه به اتفاقاتی که می تونست بیوفته فکر کردی؟ امان از وقتی که یه مشکل تازه از راه میرسه اون وقت می فهمی امن و امان چه نعمتی بوده، چند بار به نعمتهایی که داری فکر کردی؟ چقدر از روزت رو به شکر نعمت هاش اختصاص دادی؟

یه کم صبور باش؛ نگو عجب دل خوشی داری با کدوم خوشبختی، اگه وضع منو داشتی خوشبختی از یادت میرفت. چه غم انگیزه که ظرافت نگاهمون یه جورایی کم رنگ شده، چه عجیبه وقتی حرف خوشبختی و نعمت به میون میاد همه ناخودآگاه تصور میکنیم حرف از یه نعمت دور دست و دست نیافتنیه و یه رویای عجیب و غریبه...

چرا فکر میکنیم خوشبختی خیلی از ما دوره یا دستمون برای رسیدن به نعمت های آن چنانی خدا خیلی کوتاه؟ حتی اگه تو این لحظه در گیر یه غم عمیقی، حتی اگه غصه اونقدر پریشون و مستاصلت کرده که حس میکنی تنها کاری که میتونی بکنی اینه که خدا رو از ته دلت صداکنی، پس صداش کن.

این خودش یه نعمت بزرگ و یه نشونه عزیزه. شاید علتش اینه که خدا دلش واسه تو، واسه صدات تنگ شده، شاید اگه خوب فکر کنی به این حس برسی که این غم چه نعمت با ارزش و با شکوهی بوده که خدا ازش یه بهونه ساخته واسه اینکه دوباره همراهیشو با خودت پر رنگ تر و نزدیک تر حس کنی. مبادا دست کمش بگیری، مگه نعمت همراهی و حمایت خدا کم نعمتیه؟

یه لحظه چشمات رو ببند و تصور کن یه روز سخت و پر از غصه رو با هزار مشکل بزرگ به شب رسوندی و حالا با یه ذهن مشغول و یه فکر نگران با یه عالمه دل شوره و اضطراب و ترس سر روی بالش گذاشتی تا شاید با چند ساعت خواب از فکر غصه های امروز و نگرانی های فردا که تو رو یه لحظه رهات نکرده چند ساعتی دور بشی.

هزار بار توی رختخواب این پهلو اون پهلو میشی، در حسرت یه خواب راحت و یه آرامش کوتاه، اما دریغ که به چشمات نمیاد هیچ، سر درد هم اضافه میشه به خودت میای میبینی صبح شده اما چیزی از خیال و غصه هات کم نشده.

خودمونیم چند بار به خاطر اون شبایی که راحت سر رو بالش گذاشتیم و شیرینی دلچسب خواب مهمون چشمامون بود خدا رو شکر کردیم؟ اصلا به نعمت بودنش فکر کرده بودیم همین نعمت ارزشمند فراموش شده که اگه فقط چند شب ازش محروم بشیم می تونه یه دنیا کلافمون کنه.

یادم نمیره اون روز غم انگیز توی بیمارستان. اون خانم جوانی که درانتظار اتاق عمل بود، خانمی که به خاطر سرطان تا چند ساعت دیگه از نعمت داشتن زبان محروم می شد فکر اینکه تو اون لحظات چی بهش می گذشتو تصور زندگی بدون نعمت تکلم برای کسی که یه عمر از اون نعمت برخوردار بوده منو متاثر کرد. با خودم فکر کردم تو اون لحظه های آخر با علم به اینکه دیگه فرصتی برای حرف زدن نداشت چه کلامی رو برای صحبت با کودکش،با عزیزترین نزدیکانش انتخاب کرده بود.

آه،چرا ما همه ی این نعمتهای بزرگ رو از یاد بردیم؟فقط به این دلیل که بهشون عادت کردیم؟ اما مگه عادت کردن دلیل موجهی برای ندیدن نعمتها و فراموش کردن خوشبختی هاست؟ همین ما که اگه خدایی نکرده یک روز از داشتن یکی از همین نعمتها محروم بشیم اون وقت لب به شکوه وا میکنیم که این حق من نبود، مگه اون روزهایی که اون نعمتها رو داشتیم به خاطرش خدا رو شکر کردیم؟؟

چه زیباست که این جمله رو به خاطر بسپاریم و در عمل به آن وفادار بمانیم که: همیشه نعمت هایی رو که دارا هستید بشمارید نه محرومیتها و گرفتاریهای خود را.

یادمون باشه خیلی وقتها خوشبختی تو امن و امان همین لحظه هاست که توی ، زندگی تو مثل یه عادت روی ارزش های بی اندازش غبار فراموشی نشسته.

گاهی برای درک خوشبختی تنها کاری که باید بکنیم اندکی تامل و یه غبار روبی ساده از چشمهایی است که به رسم عادت، به سرعت و به سادگی از نعمتهای شگفت آور روزمره گذشته.

حالا دوست خوبم تویی که تا این جا مطلب رو خوندی و درک کردی، اگه دلت گرفته، قدر غصه هات رو بدون، حتی به خاطرشون خدا رو شکر کن

یادت باشه، درک عظمت با شکوه خوشبختی فقط کنار لمس دقیق غصه ها امکان داره.

هر وقت دلت گرفت اینو دوباره بخون

برای یکی از عزیزترین دوستام که میدونم خیلی دلش گرفته و من دوست ندارم اینجوری باشه

فقط میخوام بهت بگم من همیشه کنارتم

تو رو خدا غمگین نباش

[ سه شنبه 22 شهریور1390 ] [ 0:50 قبل از ظهر ] [ .. ]
دختری را که در تصویر می بینید ، کتی کرکپاتریک نام دارد؛‌
کتی 21 ساله به همراه نامزد 23 ساله خود نیک
برای جشن عروسی شان آماده می شوند.



این عکس تنها چند دقیقه قبل از مراسم عروسی این دو جوان ، در روز 11 ژانویه 2005 گرفته شده است.



کتی مبتلا به سرطان است و بیماری وی در بدترین وضعیت خود قرار دارد؛

وی مجبور است هر روز ساعاتی زیر نظر پزشک و دستگاه های مخصوص

قرار بگیرد.

در این عکس ، نیک منتظر است تا کتی یکی دیگر از شیمی درمانی هایش

به پایان برساند.



کتی علیرغم تمام درد و رنج ناشی از بیماری سرطان ،
ضعف بدنی ، شوک های ناشی از تزریق پی در پی مورفین
قصد دارد مراسم عروسی خود را بدون هیچ عیب و نقصی برپا کند .وی به خاطر بیماری اش همیشه در حال کاهش وزن است، به همین خاطر مجبور شد هر چه به روز عروسی اش نزدیک تر می شود ، لباس عروسی اش را کوچک تر و کوچک تر کند.
وی مجبور بود در طول مراسم عروسی اش
کپسول تنفسی اش را به دنبال خود داشته باشد .
در این تصویر پدر و مادر نیک را می بینید. آنها از اینکه می بینند پسرشان با عشق دوران دبیرستان خود ازدواج می کند
بسیار خوشحال هستند.

کتی در ویلچیر خود نشسته و به ترانه ای که نیک و دوستانش می خوانند گوش می دهد. طی مراسم عروسی ، کتی مجبور می شد برای لحظاتی استراحت کند. او به خاطر ضعف و درد نمی توانست به مدت طولانی بایستد.



کتی تنها پنج روز بعد از مراسم عروسی اش فوت کرد.
دیدن زنی که علیرغم بیماری سرطان
و آگاهی به عمر کوتاه مدت اش ، ازدواج می کند
و تمام مدت لبخند بر لب دارد
ما را به این فکر می برد که خوشبختی دست یافتنی است
مهم نیست چقدر دوام می آورد.

زندگی کوتاه است
قوانین را زیر پا بگذار
به سرعت ببخش
همیشه بخند
هیچ وقت لبخند را از لب‌هایت دریغ نکن
مهم نیست زندگی چقدر عجیب است
زندگی همیشه آن طور که ما فکر می کنیم پیش نمی رود
اما تا زمانی که هستیم، باید بخندیم و سپاسگذار باشیم
[ چهارشنبه 16 شهریور1390 ] [ 12:4 بعد از ظهر ] [ .. ]

داستان  دنباله دا ر..

دنياي من دنياي ديروز نيست. نه إز باغ خبري هست. نه إز حياط برفي و صداي كلاغها. إز خيابان زندگي درست نه ماه ميشود كه نه پايين رفته ام و نه بالا امده ام. تابستاني كه گذشت سيبهاي درخت را نچيدم. چمنهاي باغ كوتاه نشد و ازگرماي ورانداى خانه بي بهره ماندم.
دنياي من شكلش عوض شد. خيابانهايش را ديكر نمي شناختم و مردم به زبان دىگري حرف ميزدند.
خطهاي تلقن پلهاي ارتباط من بودند و در صفحه كامپيوترم يا نزدكترينهايم ديدار مي كردم . خانه براي من جاي نبود كه در ان زندگي مي كردم شهري بود كه در پشت سر جا گذاشته بودم . شروع كرده ام به چيدن أجرها و بناي دنيايي را ذهنم طراحي كردهام كه تعداد پلهايش بيشتر از هر چيز ديگري باشدً.

...

[ شنبه 5 شهریور1390 ] [ 11:36 قبل از ظهر ] [ .. ]
هوا سرد است
برگ‌ها اندکی در آغوش باد می‌رقصند
سرانگشتان باد را می‌بوسند
و بی‌تاب بر خاک می‌افتند
یک والس کوتاه در خاطره‌‌ی سلولزی‌شان

کنار استخر مرغ‌آبی‌ها سر و صدا راه انداخته‌اند
مردی جوگندمی، چند پاکت در دست می‌گذرد:
- آه چطور در این سرما غذا گیرتان می‌آید!

دختر بچه‌ای که دنبال مادرش می‌دود
سر بر می‌گرداند:
-تاریک که شود
ترس دارد
مرغ‌آبی‌های کوچولو چطور خوابتان می‌برد!

از روی نیم‌کت چوبی بلند می‌شوی
چند بالرین سلولزی زیر پایت له می‌شوند
بغض می‌کنی:
-آه مرغ‌آبی‌ها!
مرغ‌آبی‌های تنها،
کسی را که گم کرده‌اید
کسی را که رفته‌است بی‌صدا
چطور دوباره پیدا می‌کنید
چطور دوباره در این دیر‌وقت او را صدا می‌زنید!

(قصه-شعر)...

[ پنجشنبه 27 مرداد1390 ] [ 10:46 قبل از ظهر ] [ .. ]

چیزی هست

به چه دل بسته بودم؟

آن روزها
حرف می‌زدم
از رویاهایم می‌گفتم
رویاهای من چه بود؟
چه داستانی بود که با صدای بلند تعریف می‌کردم
می‌خندیدی

فکر کن
گمان می‌کنم
هست

چیزی هست
که اگر به خاطر بیاوری

[ شنبه 22 مرداد1390 ] [ 9:57 قبل از ظهر ] [ .. ]
همسفر!
در این راه طولانی كه ما بی‌خبریم و چون باد می‌گذرد
بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند خواهش می‌كنم!
مخواه كه یكی شویم، مطلقا مخواه كه هر چه تو دوست داری،

 من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن

تو نیز باشد...
مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم
یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را
و یك شیوه نگاه كردن را
مخواه كه انتخابمان یكی باشد، سلیقه ‌مان یكی و رویاهامان یكی.
هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است
 
عزیز من!
دو نفر كه عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی
رسانده است، واجب نیست كه هر دو صدای كبك، درخت نارون،

حجاب برفی قله
علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت كه یا عاشق زائد است

 یا معشوق و یكی كافی است.
عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای
تبدیل شدن به دیگری نیست .
من از عشق زمینی حرف می‌زنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو

 و نابود
شدن یكی در دیگری.
 
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست، بگذار یكی نباشد .
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم..
بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید.
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنیم
،اما نخواهیم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراك متقابل برساند نه فنای متقابل .
اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .
سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.
بیا بحث كنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا كلنجار برویم .
اما سرانجام نخواهیم كه غلبه كنیم.
بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا
آنجا كه حس می‌كنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و
افسردگی و مرگ، حفظ كنیم.
من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم كنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و
عقاید هم را نپذیریم.
بی‌آن‌كه قصد تحقیر هم را داشته باشیم
 
عزیز من!
بیا متفاوت باشیم


پ .ن

این مطلب را كه بخشی از یكی از نامه‌های نادر ابراهیمی به همسرش است

 

نادر ابراهیمی (۱۴ فروردین ۱۳۱۵ در تهران - ۱۶ خرداد ۱۳۸۷ ، تهران )،
داستان ‌نویس معاصر ایرانی است،
او علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه، در زمینه‌های فیلم‌سازی، ترانه‌سرایی، ترجمه، و روزنامه‌نگاری نیز فعالیت کرده‌است

[ چهارشنبه 19 مرداد1390 ] [ 9:14 قبل از ظهر ] [ .. ]
درباره وبلاگ

...
ساکتم وقتی که دوری از نگاهم
زیر بارون نگاهی بی پناهم
بی تو تنها, بین غمها دل شکستم
کنج رویا با خیال تو نشستم
یاد من روز قشنگ بی قراری
تو خیالم پرسه ی چشم تو جاری
یاد نیمکت, زیر بارون بهاری
یاد دستایی که دادی یادگاری
×××
اما رفتی یاد دستای تو مونده
تو خیالم رد چشمای تو مونده
×××
فصل پاییزه نم بارون می باره
دستای گرم تو رو یادم میاره

امير حسين توليت.
امکانات وب