نیمکت سفید ( سپید انگاری ها )
ته تمام اين قصه به خودت ميرسه
که چشم هایم شسته شده اند .. از گریه های شبانه و از خواب های در بیداری ام .. هر چه گفته ام تعبیر شده است .. هر چه نخواسته ام شده است .. از من خبر نداری .. که کودک دورنم مرده است از بس بی توجهی دیده است.. گریه می کند ...گریه می کند و... کسی نیست داغش را برایم کهنه کند .. کسی نیست که از من خبر داشته باشد و در دل من اسطوره شده باشد.. هیچ کس نیست حتی تو... س.گوهری که چشم هایم شسته شده اند .. از گریه های شبانه و از خواب های در بیداری ام .. هر چه گفته ام تعبیر شده است .. هر چه نخواسته ام شده است .. از من خبر نداری .. که کودک دورنم مرده است از بس بی توجهی دیده است.. گریه می کند ...گریه می کند و... کسی نیست داغش را برایم کهنه کند .. کسی نیست که از من خبر داشته باشد و در دل من اسطوره شده باشد.. هیچ کس نیست حتی تو... س.گوهری انگار که حبس شده ام در افکار تو و دور از حوای تو هوایی نیست .. من از تو دور دورم --بهشت تو کجاست که من آن را نمی بینم .. و تو دم از فردایی می زنی که نمی رسد .. چقدر این روزها افکارم مکدر است چقدر این روزها شک دارم به بودنت .. و عشقی که لامکان شده در وجودم . پس کجاست خدایی که دلم را به آن سپردم و بعد شکستم و بعد..... بعدی وجود نداشت .. همه اش توهم بود .. دوستت ندارم ..دوستت ندارم ..دوست ندارم احساست را که دستخوش تغییر شده است .. دوستت ندارم ...تو را به خدا بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرو.. س.گوهری که بغضم ترک نخورد .. کجا برم که کسی باشد که دلم را بفهمد.. با گریه هایم بگرید و به حال خنده های من اشک بریزد.. کجا بروم .. که تو نباشی و من با جبر با تو پیش نروم .. کجا بروم .. که ارام باشد موجی که خرامان شده و ساحل ندیده نباشد ... کجا ..بروم.. که اشک هایم جایی داشته باشد برای خوابیدن و گونه هایم خیس نباشد از کوچه ایی که مدام باران است.. دلم را .. شانه هایم را کجا ببرم... س.گوهری مهم نیست که انارستان های کوچه هایتان را به نام من کرده ایی.. مهم نیـــــ س .ت.. هرکجای دنیا هم که باشی دلم رعشه می گیرد برای دلت.. برای لحظه هایی که محکوم به دوست داشتن شد ..برای من برای تو .. حتی رفتنت .. حتی خ ی انتی که پشت حنجره ام را بسته است .. حتی گریه هایی که برای یادآوری آن روزها و دروغ هایت می ریختم .. تنگ است.. بغضم کهنه شد .. از تکرار خاطرات.. گفتی فراموش می کنی .. امــــــــــــــــــــــا نشد که نشد.. خسته ام .. کهنه تر از همیشه هنوز هم برای تو درد و دل می کنم.. با اینکه نمی خوانیم ..نمی بینیم .. با اینکه روی عاشق کشی را هم کم کردی.. برای ۲۷ سالی که قولش را داده بودی و هنوز نیامده .و نرسیده خامیت .. مهم نیست .. س. گوهری حلقه می چک د چشم هایت توی آخرین نقطه های سیاه چشم هایم می خواهم گریه نکنم نبودنت را .. می خواهم برای خودم باز سوء تفاهمی بسازم از عشق .. من که حتی با تو هم سنمی ندارم از عشق می بارم ..می بارم ...می بارم .. و ...می فروشم سیب هایی که برای خرجی ام گذاشته بودی می فروشم ...اما ... انار می خرم از دلی که شکسته مثل خودم مثل خودت آن روزها انار می خرم تا ببینی جریان دارم در تو در چشم هایت با اینکه رفته ایی.. ومن هنـــــــــــــــــــــــوز هم تو را نیمه ی خود می دانم .. با اینکه می خندی ..با اینکه احساس خوش بختی می کنی ... با اینکه مرا ..عشقمان را سوءتفاهم خواندی .. با اینکه جلوی دید همگان مرا فروختی به یک دانه .. با اینکه همه می دانند ..من دانه ایی بودم از جنس انار اما با حکم تو مرا ...اعدام کردند .. هنوز هم می چکم .. خرده خرده .. در آینده ای که تو برای من ساختی .. اما رفتی رفـــــــــــــــــــــــــــــــــــتی .. اما من جریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان دارم هنوز هم در پشت پلکت .. با سوء تفاهمی ... س. گوهری گریه نمی کنم ..نمی خندم .. میرم جایی که کیلومترها باتو فاصله داره .. من هستم و بویی که احساس تو رو داره .. گریه نمی کنم ..نمی خندم .. فقط خیره می شم تو چشمایی که مال من نیست .. می خندم به حرفهایی که از جنس لبهام نیست.. دلم که می گیره .. دستام قفل میشه روبروی زریح ندیده .. دلم می گیره ... د ل م .... س. گوهری حرفی بزن تا نرجیده خاطراتمان .. طرحی بریز روی ذهنت تا پاک کنم هر انچه را که می لغزاند بغضت را ... با من حرف بزن .. من جایی دارم که دفتر کودکیمان را ورق می زند .. چیزی بگو ..چشمهایم پیامبریست که خوب می دانی صبــــرش رساله ی عام و خاص شده است با توام ..نه با آن که لبخند می نوازد .. من انار دارم و سیاهی نمی فروشم به قاصدکی که فرشته شده است برای تو .. من انار دارم و سبدی پر از دانه های براق حرف های مادرت .. که هنوز حمل می کنم آن را روی شانه هایم .. درد می کشم نبودش را درد می کشم قاصدکی را که خبر دارد و سکوت می فروشد .. درد می کشم تو را و حرفی که می دانم چیست و چرایش را... طرحی بکش روی دفترم طرحی بکش که فروشی نباشد .. س.گوهری ته سیاهی های گرد .. ته فریاد ی به رنگ هتچار.. نه من دورم نه تو برق می زنی- پلک می نوازی تا رنگ بگیرد سیاهیت .. گاه حافظ می شوی -گاه به رنگ سعدی شعر می شوی ..ا گاهی شبیه من مچاله می شوی .. تا خط فاصله ایی نباشد اما سرتاسر مسیر من پر است از خط هایی که نمی دانم چراهاست .. آخ که گلویم درد می کند به گمانم به درد سیاه سرفه مبتلا شده ام .. و تو چه اندازه آبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی.. س . گوهری شیراز -هتل آریوبرزن
و سپید گونه ایی دیگر ... .. حواست تخت است .. که دلم از حواست آن طرف تر نمی رود .. اما خودت حواست ... من -دوست ندارم حواســــــــــــــــــــــــــی را که دلواپس نیست .. من ــــــــــــ با تو دروغم بی تو دنبال حقیقت دروغ هایت .. چقدر زمان دیر می گذرد وقتی حقیقت را می فهمم .. وقتی دلم جای پنجه های تو را حمل می کند ..و درد می کشد ...درد می کشد حواست را جای من که نیستی -فریاد می زنی -دروغ می گویی- دلم را له می کنی و بی سلام عاشق می شوی .. عاشق می شوی -عاشق می شوی -..چشمهایت معصومانه گناه می کند .. دستانت .. پاهایت .. وااااای حواست می لرزد
عاشق که می شوی ..بارها و بارها سفر می کنی .. من من من لکنت می گیرم شبها کابوس می بینم باز هم با من عاشقی .. دروغ می گویی و دوستم داری و باز هم فریاد می زنی دوستت دارم و بعد دماغت را عمل می کنی..
س.گوهری کسی چه می داند .. در دلــــم چه می گذرد.. تو چه می دانی جز دروغ های درست خودت ..؟ بگذریم از تو ..که از مـــــا گذشت ! .. سراسیمه دلم را جمع می کنم تا کسی نبیند که به خاطر نرفتن آبرویت سکوت کرده ام ..سراسیمه اشکهایم را روی شانه هایم انبار می کنم..کمی عقب می روم تا تو راحت تر از همیشه عبور کنی از هرچه از من داشته ایی.. . . چقدر حالم بد است امشب وقتی تو در کنار منی و من تنها تر از همیشه زنده در تو ام .. چه طور نمی بینی اشکهایم را وقتی روی گونه ی سرخت می چکد ؟چه طور هق هق های شبانه ام تو را بیدار نمی کند ؟! چقدر این شب ها چشم هایم پیچ می خورد در تو و نگاهی که سوی دیوار کوب مانده است .. اما .. بــــــــاز ایـــــــن هــــــم سکــــــوت ادامــــــــه دارد...نگـــــــران نــــــباش .. همان اندازه سوختن دارد.. .. وقتی به آسانی پرواز می دهی خاطرت را وقتی می شکنی بالی را تا خودت پرواز کنی .. وقتی می بینی و می شنوی صدایی که روزی آرامشت بود شکست.. وقتی خودت را به آینده می زنی تا خودت را حمایت کنی وقتی مثل من ..مثل من..تنها ...تنها ..تنها...تنها... ازکنار شیشه ها عبور می کنی ..و زخمی نمی شوی.. وقتی خاطرت نیست چگونه آرام شدی .. من چرا به تو می رسم وقتی همیشه با توام اما تنها...تنها تنهاا... س.گوهری وقتی من در تو جای دارم .. وقتی چشمهایم توست وقتی ذکر تو دائم با من است وقنی نگاهت در تعقیب گناه من مانده است .. کجا می دوانیم .. چرا حذف می کنی حقیقتی را که زندگی تو را پنهان می کند ومنی را که ت ک ر ا ر می شوم هر ثانیه سیبی را گاز زده تازه مانده است ..داغ داغ .. دستان من جوهری ندارد که بترواشد ..تو را حک کند ..و حذف کند نام تو را از حافظه ی دیداری گرم دستانم .. کجا می دوانیم ..؟!؟! ایام سوگواری آقا امام حسین را بر همه ی دوستان آن حضرت تسلیت می گویم .. فقط چند روز باقی مانده تا تمام خاطراتم بسوزد.. تنها دستمالی سبز در دستم مانده است.. ... .. چه سخته دلتنگ قاصدک بودن در جاده ای که در آن باد نمی وزد به او بگو فریاد بزن فورا و در همان لحظه بگو وگرنه تو را پشت سر خواهد گذاشت ! امروز اعتقادم را از دست رفته می بینم به دنیایی که مال من نیست مال توهم نیست و ولی این قدر جدی گرفتیم اون و که به همه چیز پشت کردیم .. کم پیدا میشه دلی که تنها یک همدم داره و حرفایی که یک گوش شنوا دارن .. امروز به تو می اندیشم به افکارت به دلی که دادی و زندگیت را چه راحت باخنی برای ۴۳ سالی که از دست رفته بود .. برای دلی که ۲۵ سال شکست و تو ارزان فروختی آن را .. به تو می اندیشم که هستی و بودت فقط برای جبر عقل است نه اختیار دل .. اشکی که هنگام شکست میریزیم همان عرقی است که هنگام تلاش نریختیم . . . . درون توست اگر خلوتی و انجمنی است برون ز خویش کجا میروی جهان خالیست . . . اگر نیـت یک ساله دارید ، برنج بکارید اگر نـیت ده ساله دارید ، درخت بکارید اگر نـیت صد ساله دارید ، آدم تربیت کنید . . . . به اندازه ی باورهای هر کسی ، با او حرف بزن بیشتر که بگویی تو را احمق فرض خواهد کرد . . . . فرمانروایان با تجربه از همان چشمه ایی می نوشند که مردم را سیراب می کند . . . (حکیم ارد بزرگ) . تو زندگی به هیچ چیز زیاد اعتماد نکن حتی سایه ات ، که جاهای تاریک تنهات می ذاره . . . . دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود . . . . انسان های بزرگ ، در باره عقاید سخن می گویند انسان های متوسط ، در باره وقایع سخن می گویند انسان های کوچک ، پشت سر دیگران سخن می گویند . . . . خیلی سخت است هنگامی که مردم ، فقط وقتی دوستت دارند ، که شخص دیگری باشی . . . . انسان های بزرگ ، عظمت دیگران را می بینند انسان های متوسط ، به دنبال عظمت خود هستند انسان های کوچک ، عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند . . . . تنها چیزی که به جلو حرکت میکند زمان است، و مردمی که آویزان عقربههای ساعت شدهاند . . . . آدمی را امتحان به کردار باید کرد نه به گفتار ، چه بیشتر مردم زشت کردار و نیکو گفتارند . . . (فیثاغورث) . هیچ گاه دلت را به روزگار مسپار ، که دریایی از نا امیدی است دلت را به خدا بسپار که دریایی از امید است . . . . آدما دو جور زندگی میکنن یا غرورشون رو زیر پاشون میذران و با انسانها زندگی میکنن یا انسانها رو زیر پاشون میذارن و با غرورشون زندگی میکنن . . . . مستمند کسی است ، که دشواری و سختی ندیده باشد . . . (حکیم ارد بزرگ) . اگه با خاله خرسه دوست شدی هشیار باش و لحظه ای غفلت نکن این روزها اینجور دوستی ها زیاد شدند . . . . انسان خوشبخت آن کسی است که حوادث را با تبسم و اندکی دقت بعلت وقوع آن تلقی وقبول نماید . . . (مترلینگ) . نظر ی که دیگران نسبت به شما دارند مشکل خودشان است نه شما . . . ( الیزابت کوبلرروس . کسی که به پشتکار خود اعتماد دارد، ارزشی برای شانس قائل نیست . . . (مثل ژاپنی)
نمیدانم تو را در ابر دیدم یا کجا دیدم
به هر جایی که رو کردم فقط روی تو را دیدم
تو را در مثنوی، در نی، تو را در های و هو، در هی
تو را در بند بند نالههای بیصدا دیدم
تو مانند ترنم، مثل گل، عین غزل بودی
تو را شکل توسل، مثل ندبه، چون دعا دیدم
دوباره لیلة القدر آمد و شوریدگیهایم
تب شعر و غزل گل کرد و شور نینوا دیدم
شب موییدن شب آمد و موییدن شاعر
شکستم در خودم از بس که باران بلا دیدم
صدایت کردم و آیینهها تابید در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتی تازه وا دیدم
نگاهم کردی و باران یک ریز غزل آمد
نگاهت کردم و رنگین کمانی از خدا دیدم
تو را در شمعها، قندیلها، در عود، در اسپند
دلم را پَرزنان در حلقه پروانهها دیدم
تو را پیچیده در خون، در حریر ظهر عاشورا
تو را در واژههای سبز رنگ ربنا دیدم
تو را در آبشار وحی جبرائیل و میکائیل
تو را یک ظهر زخمی در زمین کربلا دیدم
تو را دیدم که میچرخید گردت خانه کعبه
خدا را در حرم گم کرده بودم، در شما دیدم
شبیه سایه تو کعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودی، تو را هم مروه دیدم، هم صفا دیدم
شب تنهای عاشورا و اشباحی که گم گشتند
تو را در آن شب تاریک، «مصباح الهدی» دیدم
در اوج کبر و در اوج ریای شام ـ ای کعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان کوی کبریا دیدم
دمی که اسبها بر پیکر تو تاخت آوردند
تو را ای بیکفن، در کسوت آل عبا دیدم
دلیل مرتضی! شبه پیمبر! گریه زهرا(س)
تو را محکمترین تفسیر راز «انّما» دیدم
هجوم نیزهها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربنا در «آتنا» دیدم
تو را دیدم که داری دست در دستان ابراهیم
تو را با داغ حیدر، کوچه کوچه، پا به پا دیدم
تو را هر روز با اندوه ابراهیم، همسایه
تو را با حلق اسماعیل، هر شب همصدا دیدم
همان شب که سرت بر نیزهها قرآن تلاوت کرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفی(ص) دیدم
تنور خولی و تنهایی خورشید در غربت
تو را در چاه حیدر همنوای مرتضی دیدم
سرت بر نیزه قرآن خواند و جبرائیل حیران ماند
و من از کربلا تا شام را غار حرا دیدم
به یحیی و سیاوش جلوه میبخشد گل خونت
تو را ای صبح صادق با امام مجتبی(ع) دیدم
تو را دلتنگ در دلتنگی شامی غریبانه
تو را بیتاب در بیتابی طشت طلا دیدم
شکستم در قصیده، در غزل، ای جان شور و شعر
تو را وقتی که در فریاد «ادرک یا اخا» دیدم
تمام راه را بر نیزهها با پای سر رفتی
به غیرت پا به پای زینب کبری(س) تو را دیدم
دل و دست از پلیدیهای این دنیا شبی شستم
که خونت را حنای دست مشتی بی حیا دیدم
چنان فواره زد خون تو تا منظومهی شمسی
که از خورشید هم خون رشیدت را فرا دیدم
مصیبت ماند و حیرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا دیدم
تصور از تفکر ماند و خون تو تداوم یافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا دیدم

.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گلبرگهاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقهی پالتوم را دادم بالا، دستهام را کردم تو جیبهاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدمهاش و صِدای نَفَس نَفَسهاش هم.
برنگشتم به رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم میآمد. صدا پاشنهی چکمههاش را میشنیدم. میدوید صِدام میکرد.
آنطرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَم بِش بود. کلید انداختَم در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – نالهای کوتاه ریخت تو گوشهام – تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. بهروو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و رانندهش هم داشت توو سرِ خودش میزد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود میرفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترسخورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِچپش بستهی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعت خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیج درب و داغان نگا ساعت رانندهی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


